تبليغاتX
گل سرخی که در شوره زار روئید
قسمت چهارم دوشنبه نوزدهم اسفند 1387 14:25
 

کلا به دلیل جو « پدر سالار ، پسر پسر قند عسل » که در خانواده ما حاکم بود ، دختری پسر نما شده بودم . مردی در کالبد زن اسیر ! چشم و گوش بسته ولی قلدر و عصبانی و پرخاشگر ..


مادرم از رموز مونث بودن و چگونگی ادراکات زنانه با من صحبت نمی کرد.. فرصت نداشت .. همیشه در گیر مشگلات فرزند های بزرگتر از من بود .. تنها زمانی که در خانواده توجه کسی را جلب می کردم ، هنگام بیماری ام بود .. بیماری های مهلکی که هر کسی بدان مبتلا میشد بی شک به دیار عدم می پیوست : دیفتری ، سرخک ، هیپاتیت ، وبای التور ، آنژین صدری... در این زمانها بود که جنازه ام را بر دوش می گرفتند و به این سوی و آنسوی میدویدند . آن زمان بود که سایه ی « هنگامه » جان می گرفت .. فقط زمان « درد » هستی میافتم ...


پس از انقلاب ، خانواده ی ما از هم پاشید .. پدرم به بیماری عصبی دچار و بالاجبار خانه نشین شد. موسیقی و شادی و بازی ممنوع شد .. حکومت نظامی از ساعت شش بعداز ظهر به بعد .. جیره بندی ارزاق و امکانات به نسبت گردن کلفتی اعضای خانواده یا درجه ی « پسر خوب بودن » شان . در حقیقت به میزان تحملشان در اخلاقیات تند و بد خوئی های پدرم .. تا چه حد که انعطاف داشتند و گرنه بسیار اتفاق می افتاد که سهمیه و جیره ی پسران خانه هم قطع میشد …


روزی ، صبرم به انتها رسید و « خروج » کردم ...


مدرسه هم مرا راضی نمی کرد . از محیط خفقان آورش حالت تهوع به من دست میداد ... همه زاهد نمایان دین فروش ، هرزه ی آدم فروش ، قطاع الطریق های ریا کار بودند . همه دروغ می گفتند : کتابهای درسی ، معلمان ، اولیای مدرسه ، تلویزیون ، روزنامه ها ، کتابهای متفرقه ، اخبار ، پدر مادرها ، گربه ها ، ماشین ها ، بقالهای محل ، مرده های توی قبر ، فامیل و آشنایان ، دشمنان ، ستاره ها ، ماه تابان ، خورشید ، خدا ، قران ، دین ، ایدئولوژی ، چشم ها ، گوش ها ، زبانها ، لبخند ها ، اشکها ، پسر های عاشق توی کوچه ، صدای بمب ها و موشک ها ، جنگ ها و صلح ها ... به هرکس اعتماد کرده بودم ، تکیه کرده بودم ، خائن از کار در آمده بود ، مرا به منفعت خودش فروخته بود ، به حقیر ترین منافع اش ...


بنیاد انسانیت را فنا شده و در منجلاب نامردمی و رذالت غرقه شده میدیدم .. خودم تازه نهالی بودم که در برابر گردباد ها و طوفانها از ریشه درآمده و در سرمای سوزان باد ها خشکیده و اکنون خاکسترش بر باد ها می رود ... مثل شخصیت پرسوناژ معروف جنایت و مکافات ، راسکول نیکوفت ، در دنیائی که همه چیزش غلط و نادرست است ، درست بودن هم نادرست است ، با استدلال او مبتنی بر واقعیات درک شده اش از پیرامون ، اجتماع ، خانواده و ... منهم یاغی گری پیشه کردم ، بر ضد هر چه در آن رذالتی ، عیان یا مخفی ، نهفته بود ، شوریدم . میخواستم صداقت داشته باشم ، در همه چیز و همه ی زمانها و موقعیت ها .. و سرکوب هم میشدم توسط برگزیندگان فریب و خدعه و ریا ..


سالهای آخر جنگ بود .. جامعه مغشوش و در حال انفجار .. حکومت ضعیف ترین روزهایش را می گذراند .. حرکت هائی جسته و گریخته از هر سوی آغاز شده بود .. کعبه ی من آنروزها « نهضت آزادی » بود.. بغل بغل نشریه و کتاب و جزوه می خریدم ، در سخنرانی ها شرکت می کردم .. همچنین در همه ی راهپیمائی ها ..


پدر و مادرم از من نهایت ترس و نفرت را پیدا کرده بودند و من کاملا از کمندشان رسته بودم و هر چه میخواستم می کردم ... بدون اجازه ی حکومت نظامی خانه ی مان از منزل بیرون می رفتم ، کلا آدم هرزه رویی نبودم که پای در راه های فساد بگذارم و ننگ ببار بیاورم .. بلکه بر عکس ، آنقدر سخت و فساد ناپذیر بودم که حال همه را می گرفتم !


پای من در راه های دیگر جلو میرفت .. کتابخانه ، درس و تحصیل آزادانه پس از دیپلم ، یاد گیری حرفه ها ، کار در انواع رشته ها : از جعبه جواهر سازی تا منشی گری و تایپ و دوختن پولک بر لباس عروس که از همه تهوع آورتر بود بنظرم ...


روزی از آن روزهای مهم زندگیم ،کلاسور در بغل ، گوشه ی خیابانی به انتظار اتوبوس بودم ، مردی جلوی پایم ترمز زد ، خودکاری میخواست تا چیزی بنویسد .. بعد خودکار را در جیبش گذاشت و گاز داد و رفت .. با آن پیکان آبی آسمانیش .. تعجب کردم ، از آن ظاهر مودب ، کلمات با نزاکت و چنین رفتاری ؟! .. چند دقیقه بعد دور زد و بر گشت و خودکارم را با عذر خواهی به من بر گرداند و مرا که همچنان زیر باران در انتظار اتوبوس بودم دعوت کرد که به مقصدم برساند .. با دو دلی و تردید قبول کردم .. تا آن زمان پا به درون اتومبیل مرد تنها و بیگانه نگذاشته بودم ...به هر حال پذیرفتم ..


ساعتهائی را که در خیابانهای شلوغ تهران بایستی می رفتیم ، تا به خانه مان در محله ی مرکزی شهر برسیم ، فرصتی بود برای صحبت کردن و آشنا شدن ... نمیدانم چقدر از این در و آن در صحبت کردیم ..


مردی بود سی و سه ساله ، نامش محمد مهدی ، ابرو های پیچیده ، سبیل سیاه کلفت ترسناک ، نگاه خیره و عقابی و با نفوذ . مو های سیاه ، چشمان سیاه ... مردی بظاهر خشن بنظر میرسید که با طرز مودبانه و با محبت و لحن دلنشینش ، خیلی متفاوت بود .. طبق معمول هموطنان که بهم میرسند از سیاست شروع کردیم ...

 

 

 

نوشته شده توسط هنگامه ب.  | لینک ثابت |

قسمت سوم دوشنبه نوزدهم اسفند 1387 13:29
 

نوجوانی من مصادف شد با حرکت عظیم اجتماعی ایرانیان .. و این همزمانی برای ذهن کنجکاو و فعال و همیشه حاضر من یک دروازه ی طلائی ورودی سریعتر به دنیای بزرگتر ها بود ...


اولین کتابی که خودم خریدم ، کتاب « چریک » اثر فریدون کشاورز بود که با مخالفت شدید پدر و مادرم روبرو شد . یک پل جادوئی را ناگهان کشف کردم که مرا به بیرون از چنبره ی استیلای پدر دیکتاتورم وصل می کرد: تمرد و عناد.


تمرد و اعتراض ، به من توان برابری با اندیشه های سلطه جویانه ی پدر را میداد. جسارت رو برگرداندن از خواسته ی بی منطق یک ضل الله در خانه.

یاد گرفتم که برای "خودم بودن" ، باید دیوار دور خودم بکشم و این دیوار باید آنقدر محکم باشد که دیکتاتوری پدر سالاری حاکم بر خانواده ی ما ، بدان رخنه نکند . بی رحمانه همه ی امتیازات را از جانب او و جبهه ی متحدش ، مادرم ، رد می کردم .. حتی غذا نمی خوردم ، اعتراض به همه ی خواسته های حاکمیت طلبانه شان برایم شعار شده بود.

در مقابل عتاب و فریاد هایشان سکوت خونسردانه ای می کردم و بی خیال حرفشان می شدم .. انگار که نیستند ، نیستم . مادرم می گفت :

« همسایه ی نا مهربان خانه ! » ، « دختره ی خیره سر چشم سفید »

ولی من خیره سر نبودم ، بلکه میخواستم با تمام وجودم خودم را اثبات کنم .. حتی اگر گرسنگی و بی پولی بکشم ، این برایم حکم حیاتی داشت که بفهمم :

« هنگامه کیست ؟ » ..


حس می کردم به تنهائی بیشتر نیاز دارم ، به سکوت متفکرانه ای ، تا فلسفه ی حیات خودم را بفهمم . یاد بگیرم اندیشیدن را ، یک مانیفست برای بقیه ی عمرم بسازم تا به آن اتکا کنم .. نمیخواستم مستعمره ی دیگری برای منویات بزرگسالان باشم . فقط به این دلیل که جوانترم و چند پیراهین کمتر پاره کرده ام محکوم و متهم در محاکمه ی ابدی شان بشوم ..

سعی می کردم هیچ از آن ها نخواهم .. با غرور از کنار غذای ناهارم ، با شکم گرسنه رد میشدم و به اتاق کفترخان ، که اتاقم بود ، میرفتم ، به تنهائی خود می خزیدم، درس میخواندم ...


تمام کتابهایم را از بر داشتم ، با شماره ی صفحه و عکس و زیر نویس عکس هایش ... به دانش آموزان همکلاسی ام درس میدادم و آنها در مقابل بجای حق التدریس شکمم را سیر می کردند ..

نخندید! سرتان را با نچ نچ کردن به طرفین نجنبانید ! بدست آوردن هر حقی در زندگی مستلزم هزینه ای است و باید یک معادلی برایش فنا و قربانی شود..

من غرور و عزت نفس ام را می شناختم و حفظش می کردم و در مقابل آن ، پول توی جیبی ، حرفهای چرب و نرم ، تشویق و آفرین والدین ( که پوسته ی محافظ چاپلوسان در برابر ظالمان است)  را از دست می دادم .

من فکر می کنم که در این تهاتر سود برده ام نه زیان ....


به درجه ای از بی نیازی رسیده بودم که وقتی با کارنامه ی تحصیلی درخشان و شاگرد ممتازی مدرسه به منزل رفتم ، منتظر تشویق یا حتی لبخند نبودم . پدرم یا مادرم ، امضائی انداختند . نگاهی به معدل 19 و ده ها بیست ردیف شده در کارنامه و دیگر هیچ ... صبح روز بعد ، سر صف ، معرفی شدم ، بعنوان سومین در مدرسه و ممتاز در رشته ی گرافیک ، که تحصیل می کردم، در کل منطقه ی آموزش و پرورش تهران .


بی آنکه تنبیه های آنان  و کنار کشی های خودم تاثیر منفی بر تحصیلم گذاشته باشد ، به دانش آموزان همکلاسی ام در درسهایشان کمک می کردم و حتی سر امتحان به همه شان تقلب می رساندم ، الحق که خیلی کودن بودند .. تفاوت معدل شاگرد دوم کلاسمان با معدل کل من دو نمره بود ( 17 !) ... مادرم می گفت :

« رشته ی تنبل ها و درس نخوان ها را انتخاب کرده ای ! دیپلمش بدرد مفت نمی خورد! »


هنگامی که میخواستم وارد دبیرستان شوم ، به اجبار و زور آنها در رشته ی علوم تجربی ، که دوست نداشتم ، نامنویسی کردم .. بار ها از والدین و اولیای مدرسه درخواست کردم که تغییر رشته بدهم و ادبیات بخوانم ، که عاشقش بودم ، ولی کو گوش شنوا !...

منهم با وجود اینکه شاگرد با استعدادی بودم ، به لج آنها لج کردم .. درس نخواندم ، چشم و گوشم را بستم و رفتم ته کلاس ، « لژ نشین » شدم ! با چند تا دختر خنگ بازیگوش در یک نیمکت ته کلاس ! دائم یا در حال پچ پچ بودیم یا اگر از ترس نمره ی معلم های بد اخلاق و سختگیر ، اگر حرف نمی زدیم ، مشغول نقاشی و چیز نوشتن می شدم ، شعر می گفتم و یا شعر های فروغ را که دوستم پنهانی بدستم میرساند ، می خواندم .. شعر هائی که وقتی میخواندم تیره ی پشتم عرق می کردند...


نوشته شده توسط هنگامه ب.  | لینک ثابت |

قسمت 2 دوشنبه پنجم اسفند 1387 18:37
 


به عمری که بر من گذشته می اندیشم ، لحظات خوش و ناخوش ، اوج و فرود ، حضیض و رفعت. آنرا به سرعت مرور می کنم. چقدر مو های سپیدم با ارزش اند . سپیدی رنگ آنها ثمره ی گذر ساعت ها و روز هاست که سپری شده اند. اثری نیک و بد و غم و شادی در درونم نهاده و چون برق جهیده اند ، ساخته اند شخصیت و تاریخچه ی عمر هنگامه را ، هر چه که بوده ، خیر یا شر ، زشت یا زیبا ..


من همه ی خاطراتم را دوست دارم ، همه ی حوادث عمرم ، همه ی مکالمات ، همه ی آدمهای بازیگر در صحنه تاتر زندگیم را. همه مرا به نوعی در خویش ، در حافظه ی تاریخچه ی زندگانی خودشان داشته اند و شاید تا بحال حفظ کرده اند و ناز شستشان اگر یادم کنند : چه به خوبی یا بدی.  که از کنارم خاموش نگذشته اند و نسبت به من واکنش نشان داده اند.


فکر می کنم به آن شب خنک پائیزی ، شاید اوائل مهر ماه سال 1346 ، که پدرم از پی لذت جوئی و عشق به مادرم به میان پا های او خزید و نطفه ام را بست . و فکر می کنم به آن روز ، تنگ غروب هجدهم تیرماه 47 ، که دست سرنوشت مرا به خشت انداخت .

آیا ونگی زدم ؟ یا تسلیم سیلی قابله ای با دستهای خونینش شدم که مرا به تنفس وادار ساخت ؟ بی تردید غم پدرم را زیادتر کردم ، زیرا که چشم انتظار پسری بودند ولی دختری از آب درآمده بودم زشت و غیر مطلوب .


ننوی شیری و آبی رنگ حصیری را به یاد می آورم و بعد از ظهر گرمی و صدای شیرین مادرم که مرا بخواب می برد.. خواب آشفته ای پر از جغد و سیاهی و باز و بسته شدن جعبه ی مقوائی با حرکت باد ، چه ترسناک بود خوابم ...


دورترین چهره ی مانده به یادم ، قنداقه ی برادر کوچکترم بود که وقتی دو سال داشتم به دنیا آمد. به شکل کله قندی بود سفید که مادرم در لابلای چادر سیاهش در بر ، می فشرد .


درب خانه ی پدر بزرگم با آن کلون های گلمیخدارش و مادر بزرگی که پوشیده در سیاهی چادر از پشت سر مادرم سرک می کشید ...

لحظات کودکیم در گوشه های ناپیدای خانه ، همبازی با برادر کوچکم می گذشت .. هوشیاری لدانی ام ، در کودکی نیز بیدار بود .. بطور غیر محسوسی میدانستم که نباید عرض اندام کنم ، بیشتر وسعت خانواده و امکاناتش را برادران و خواهر بزرگترم اشغال کرده بودند .

من به سایه ها و صندوقخانه سکنی گزیدم .. کم حرف و خجول و همیشه غایب .. کسی متوجه من نمی شد . خودم هم عادت کرده بودم و ترجیح میدادم ساعاتم را بجای شیطنت و جست و خیز ، مثل بچه های بزرگتر خانواده ، و ایجاد درد سر برای مادر همیشه خسته ام ، به کنج دنجی بروم و با برادر کوچکترم ، شاهین ، که یار غارم بود ، به بازی بی صدائی بپردازم . یا کف حیاط یا پشت بام دراز بکشم و حرکت ابر ها را تماشا کنم ، خیالبافی کنم ، شعر بخوانم ، اندیشه کنم .


گاهی انبوه اسباب بازیهایم را کناری می گذاشتم و خودم با کاغذ و مقوا و باطری نیم سوخته و هزاران خرت و پرت دیگر که در خانه یا کوچه پیدا می کردم ، دنیای جدید و اسباب بازیهای جدید خلق می کردم ...


عروسک زیبائی داشتم بنام لیزا ، با چشمان جادوئی سبز درخشان ، موهای طلائی بلند و آغوشی همواره گشوده و لبخندی نمکین بر لب های صورتی غنچه ای اش.. او مظهر همه ی آرزو های من بود ، بت کودکی هایم ، معشوقه ی قصه هائی که می شنیدم ، دختر شاه پریان ، اوج تمنای دل کوچک خردسال من ..

 


استعداد خوبی در نقاشی و خیاطی داشتم .. با مادرم در دوخت و دوز کمک می کردم ، کم کم خودم یاد گرفتم سوزن بدست بگیرم و کوک بزنم .. هشت ساله بودم که عروسکی را با کمک مادرم دوختم از پارچه و پنبه و کاموا ، اسمش را آپیکالا گذاشتم !


نمیدانم چرا همواره از آنچه سن و سالم اقتضا می کرد پرهیز داشتم . میخواستم بزرگتر شوم ، هر چه زودتر که میتوانم ...

پنج ساله بودم که با قلم و نوشتن و خواندن آشنا شدم .

در هفت سالگی روزنامه ی کیهان میخواندم و صفحه ی حوادثش را بلند برای پدرم میخواندم و جدول مجله ی زن روز مادرم را حل می کردم ...

اندیشه ام رشد سرطانی غول آسائی داشت ، تمام اشعار رباعیات خیام و نیمی از غزلیات حافظ را از بر داشتم ، دایره المعارف می خواندم و کتاب کمدی الهی دانته را در ده سالگی تمام کردم ، هر سه جلدش را ... نقاشی های رافایل مرا مفتون میساختند ، هزاران بار کاغذ الگو رویش انداختم و بدنهای عریان و زیبا و خوشتراش ارواح را کپی کردم ، سایه زدنها ، سایه های پیدا و نا پیدا و ململی روی پوست نقاشی ها را تمرین می کردم ... زاویه های مختلف تابش نور ، پرسپکتیو ، زاویه ی حرکت اندام ها ، دست ها ، گردنها ، چرخش ها .. عشق به نقاشی در دست هایم فوران میزد.


پدرم نقاشی را مسخره می کرد و آنرا تلف کردن پول و وقت می خواند ،. عجب ! ، نمی فهمیدم اش ، او برایم آنقدر بزرگ و با هیبت و ترسناک و دست نایافتنی می آمد ، مثل خدا ، مثل مرگ ، مثل نمره ی بیست ، مثل لبخند ... از پائین که نگاهش می کردم سرش در ابر آسمان بود: بزرگ ، رفیع ، با عظمت .. اما او خودش را اغلب در نظرگاه عقل و احساسم خفیف می کرد. لجباز و لوس و یکی یکدانه بود . حرف حرف خودش بود . دیکتاتوری بزرگ . ببر کاغذی .

او سرهنگ بود و قاضی ارتش و عین همان صحنه ی محاکمات اش را در خانه نیز بازی می کرد.. و ما ، سربازانش ، محکومان همیشگی اش و نان خورهائی بودیم حرام لقمه ، که چشم دیدن مان را نداشت .. او را با تمام بد زبانی ها و اشتبا هاتش دوست داشتم .. مادرم را هم ...


نوشته شده توسط هنگامه ب.  | لینک ثابت |

بهترین بهانه ... سه شنبه بیست و نهم بهمن 1387 13:55
 

صبح در مقابل آینه ایستاده بودم و موهایم را شانه می زدم. برف سپید نقره فام روی تار های تازه رسته اش نشسته است. چین های اطراف چشمم و روی گونه هایم بطور نامحسوسی عمیق تر شده و نگاهم درخشندگی تاب مژگان را از دست داده است. عمرم از چهل سال می گذرد ، سینه هایم کمی افتاده تر اند و درلحافی ضخیم چربی کمر و شکمم پیچیده شده ، اندک اندک ضعف کهنسالی و بی رمقی بر عضلاتم چیره می شود . پیر میشوم رفته رفته و این روند هر روز شتاب بیشتری بخود میگیرد. چون گوئی که به سراشیب افتد ، می غلطم و هر لحظه سرعت نزدیک شدن به انتهایم بیشتر و بیشتر میشود.


بامدادی سرد و یخزده است. همه چیز زیر پوششی از یخ پنهان شده . ماشینها، چمن ها ، درخت های بخواب رفته ، سقف خانه ها ، برگ هائی که از درخت ها ریخته اند در زیر پا و فرچ فرچ کنان می شکنند. هوا سخت ابری و خاکستری است. خورشید تبدیل به نوری دایره مانند سفید شده که از پشت قشر ضخیم ابر ها نمایان است . نه نوری و نه گرمائی دارد.. دلمرده و کسل و قوز کرده در خود. مثل آدمهای همسفرم ...


از آغوش داغ و سوزان و پر عطش علیرضا بالاجبار جدا می شوم. باید به محل کارم بروم .

کلاه بنفش زشتی که دوستش ندارم را روی سرم میکشم . تا بالای عینکم را می پوشاند. بسوی خیابانهای سرد رهسپار می شوم ..


امروز با خودم قهرم ، حوصله ی صبحانه را هم نداشتم ، موهایم وز کرده ، ساق هایم از سرما درد می کند. همسفرانم همه حالی شبیه من دارند . پوشیده در شولا های دراز و سنگین با ابروان در هم کشیده ی و نگاه هایی تهی از احساس. در آن چشم های آبی و خاکستری رنگشان سرما و سوز برف خانه دارد. هیچکس حرف نمی زند. چشم ها با افسوس به فراسوی پنجره ی قطار دوخته شده ، ارزوی مشترکی در سر همه مان چرخ میزند : ایکاش اینک در رختخواب گرم و نرممان دراز کشیده بودیم...

بالاخره زوج جوانی سوار میشوند و سکوت تلخ و گزنده را می شکنند. شادند و می خندند و در مورد مراسم تحویل سال که به کجا بروند صحبت می کنند.

یکی از کانال های رودی که به دریاچه آلستر می ریزد در کنار ریل قطار" یو ۲ "، کمی گشاد تر است . من این منظره را خیلی دوست دارم و هر بار که با قطار از اینجا رد میشوم تماشای این چشم انداز قرن هجدهمی را از دست نمی دهم.. شاخه های بید مجنون خم شده بر لبه ی آب ، برج و باروی کلیسائی ، پشت درختان کپه کپه شده و بازتاب عکس آن در آب رودخانه ، اغلب اردک ها و گاهی مرغان دریائی در حال شنا و طیران ، گاهی ماهیگیران چوب بدست و چشم انتظار ، گاهی قایقرانان با قایق های کوچک پاروئی ، گاه شب با انعکاس نور دور و بر رودخانه بر آب تیره و مواج ، گاه برهنگانی خفته بر بستر های حوله ای ، در حال لذت بردن از آفتاب که بندرت اتفاق می افتد. امروز سطح آب را لایه ای از یخ پوشانده ، مثل شیشه ی سیاه و کثیفی شده که سالها پاکش نکرده باشند.. اردک ها روی یخ لیز می خورند و بیهوده به سطح سخت آن تک می زنند...


علیرضا شب قبل در کنارم تا سپیده دم بیدار مانده بود. خودش گفت که فکرش مشغول بوده و خوابش نمی برده است . او باید انتخاب کند ، یا باور کند ، که آیا من ، همین که می گویم و می بیند هستم یا بازیگری کهنه کار و رذلم که با معصوم نمائی قلابی ، فریبش میدهم ؟ راستی که باور کردن زنی بدون مکر زنانه و شیله پیله های سیاستمدارانه کار مشکلی است. راستی هم زلال ماندن روح یک انسان در قعر منجلاب این دنیا غیر باور است ، حق دارد شک کند ، حق دارد بترسد، اگر چه میگوید که با من ، خیلی از ترس های معمولیش را ندارد. اما به او حق میدهم که برایش سخت باشد . او به زمان و فرصت نیاز دارد تا مرا آنطور که هستم بشناسد .. کمکش می کنم ، بدون تعارف ، اگر چه که با او نداشته ام تا کنون ، خودم را برابر چشمان تیز بینش برهنه می کنم روح ، اندیشه و احساسم را .. تا بتواند نقاط ضعفم و قوتم را بداند . تا مرا بشناسد و از چنبره ی تردید و ترس هایش رها شود ...


عقربه های ساعت را به عقب خواهم کشاند . به روز اول لقاح نطفه ام . با او سفر خوام کرد ، در خویش ، در اعماق خاطرات و حوادث تلخ و شیرین و کوچک و بزرگ که بر من رخ داده و تاثیراتی که رد این رخ داد ها بر جان و قلب و روح من نهاده اند ، آنچه را که تا به امروز « هنگامه » را ساخته اند. بی قضاوت یک طرفه ی « من » بودن خودم ، رها از گرداب حق به جانبی ، در کمال صداقت و امانت داری به واقعیات ؛ زیرا نمی هراسم از قضاوت سخت او ، و نمی هراسم از واقعیات . چیزی برای کتمان و دروغ و پرده پوشی و اعتذار ندارم . زندگیم گرچه متلاطم و پر نشیب و فراز بوده اما پاک و بی نیرنگ ، بی آنکه بفروشم یا بخرم . پای قمار هستی تقلب نکرده ام ، گرچه اغلب برنده ی خوش طالعی نبوده ام ، وجدانم آسوده است ... کرده ام هرچه قلبم گفته و وجدانم تائیدش کرده...

 

 

نوشته شده توسط هنگامه ب.  | لینک ثابت |